صعود دیواره ی بیستون به تاریخ 20 و 22 مهر ماه نود
هر هفته تمرین میکردیم این اواخر تا برا برنامه آماده بشیم همه پر تلاش کار میکردن
تا این که هفته ی پیش از برنامه هیچکس برا جلسه نیومد جز من و امیر علی و تقی و محسن و محسن امانلو!!! به هرکی زنگ زدیم گفت نمیتونم بیام ، کار دارم ، بدنم آماده نیست ، خونه نمیزارن ، زنجان نیستم ..... انگار بیستون داشت همه رو خط میزد و می خواست که خودش انتخاب کنه آدمای رو که دلش میخواد انگار دلش میخواست قسمت یه چند نفر بشه این صعود انگار همه چی یه رویا بود که برای ما به واقعیت داشت تبدیل میشد..........
قرار شد که تیم و با همین بچه ها ببندیم! استرس داشتم چون حرف از کار کردن بعضی از بچه ها پایین دیواره تو فرهاد تراش بود تو دلم میگفتم اگه فرهاد تراش باشه من نمیرم من اگه برم دلم میخواد برم بالا دلم میخواد صعود کنم منم دلم میخواد از اون بالا دنیام و نگاه کنم دلم میخواد راهی و که خیلیا پاش جون دادن طی کنم دلم میخواست با معشوق عهد خونی ببندم.فکر میکنم محسن از ته دلم خبر داشت حرفامو از چشام میخوند به ما ایمان داشت به ما اعتقاد داشت و خودش و خیلی میشناخت.
تقی میگفت من برا دیواره باید این هفته رو تمرین کنم تا آماده تر شم محسن گفت من دیگه تمرین و گذاشتم کنار چون این هفته فقط باید استراحت کنیم! انگار تقی هم باورش نبود که بیستون اونم طلبیده! انگار اونم مثل من بود انگار همه چی یه رویا بود....
اینم بگم که ما تو این مدت که برنامه های تمرینی داشتیم خودمونم نشون داده بودیم و محسن به ما برا همین اعتماد داشت!
روز قبل برنامه مجتبی و خانم قیداری هم اعلام کردن که ما میان.قرار بود داوود رکابی و دوستش محمد هم با ما بیان که رو فرهاد تراش کار کنن.۲ تا تیم دیگه هم قرار بود همزمان با ما رو دیواره کار کنن یکی تیم فرشاد اسماعیل زاده و علیرضا جرجیسی و یکی دیگه محمود و مهدی نظری اونا ولی با ماشین خودشون جدا میخواستن برن.
قرار ما ساعت ۱۲ میدان هنرستان بود.۱ راه افتادیم از میدون دوست خوبمون آقا رضای بخشی زحمت کشده بودن و پرچمی رو برامون نوشته بودن که بالاخره تو میدون بسیج به دستمون رسوندن انقد عجله کرده بود که یکی از شیشه های عینکش افتاده بود و هنوز متوجه نبود.واقعا دستشون درد نکنه.حرکت کردیم تو راه کلی تو پمپ بنزینا دنبال گازوئیل گشتیم انگار تو یه جزیره وسط دریا هستیم که اصلا درامدش از نفت نیست!!!!!
خلاصه ساعت نزدیکای ۱۱ بود که ما رسیدیم به محل یه شام کامل خوردیم و همه رفتیم تو کیسه خواب.یه حس عجیبی داشتم نمیدونم چرا کمی هم تپش قلب داشتم!صبح پنج شنبه ساعت ۶ بیدار باش و صبخونه رو میخوریم و کوله هارو میبندیم و میریم پای مسیر با بچه ها خداحافظی می کنیم و به سمت دیواره و مسیر هاری رست حرکت میکنیم.صعود ما از مسیری بود ما بین مسیر هاری رست و زنجانی ها که بیشتر از کارگاهای هاری رست استفاده میدیم!
توضیح نمیدم وسط مسیر چه اتفاقای جالب و هیجان انگیزی افتاد چون مثل یه سری چیزایی که باید هر کسی برا خودش نگه داره این عشق بازی ما با بیستون بود و بس! بعد از صعود تقریبا ۱۰ طول حدود ساعت ۲ میرسیم به جانپناه خیلی احساس قشنگی بود خیلی لذت بخش بود وصف نشدنی،
بعد رسیدن با پرچم عکس میندازیم ، این صعود و به یاد عزیزای از دست رفته مون ناصر غلامی و حامد مترجمی و لیلا اسفندیاری ترتیب دادیم ،با خوردن کمی تنقلات تصمیم گرفتیم صعود مون ادامه بدیم و با صعود ۲ طول دیگه از مسیر بالای جانپناه که درجه بالاتری هم داشت با تاریک شدن هوا و کم شدن توانایی تصمیم به برگشت گرفتیم و فرود هارو انداختیم و برگشتیم جانپناه و اسمامونو تو دفتر بیستون ثبت کردیم.دور آتیش و زیر نور کامل ماه شب بیاد موندنی و داشتیم میگذروندیم ،حالا مارو باش که روی دیواره داریم آتیش روشن میکنیم که لذت کوه به آتیششه!
صبح ساعت ۸ فرود هارو میندازیم وکلی تجربه جدید از فرودهای بلند بدست میاریم ،ساعت ۱۲ پایینیم وسایل میزاریم تو اتاقی که از آقای شیرزادی مهربون کرایه کردی بودیم و وسایل لازموبرمیداریم و میریم پیش بچه ها که رو فرهاد تراش مشغول بودن.تیمهای دیگه ای هم که واسه مسیر های مختلف رفته بودن و برگشته بودن حالا هر کدوم داشتن رو فرهاد تراش کار میکردن ،ما که رسیدیم اوضاع دیواره فرق کرد محسن چند تا کار گاه از مدلای خودش زد و از کارای هیجان زای معروف انجام دادیم تاب بازی روی کلاهک!!!!! بعد هم که من و صورت ترازو ای کشیدن بالا خانم قیداری یه طرف و منم طرف دیگه طناب وصل بودم اون میومد پایین و من رفتم بالا!!!
بعضی رکاب کار کردن و بعضی هم رو دیواره یومار زدن آخر برنامه هم چند تا زخمی داشتیم که نتونستن موقع تاب خودشونو کنترل کنن و خوردذن به دیواره و ما بهشون میخندیدیم! :دی بالاخره هرکی خربزه بخوره پای لرزشم میشینه دیگه ولی بعضی دیگه از بچه ها خیلی خود تاب خوردن و خیلی هم خوب خودشونو کنترل کردن خلاصه برنامه ی خوبی بود از هر لحاظ و من و خیلی از بچه ها براشون برنامه ی به یاد موندنی شد.
گزارش : افشین نظری
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن....................!!!!!!!
گزارش: افشین نظری
زیبایی زندگی در تفکر به آن است ...